X
تبلیغات
اعجاز انشاي عددي قرآن حكيم و ترجمه
 
اعجاز انشاي عددي قرآن حكيم و ترجمه
 
 
بر آنيم كه خوانندگان را با حقايقي از اعجاز انشای رياضي قرآن مجيد و عترت و ترجمه آشنا نماييم
 

بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است          نامه‌ام چون حیرت آیینه یک­سر ساده است

طینت عاشق نگردد از ضعیفی پایمال              گر فتد بر خاک حرفی بر زبان افتاده است

نشئه‌ای دارد دماغ بی­قراری­های من              پیچ و تاب بی­خودان هم رنگ موج باده است

گردباد شوقم و عمری‌ست در دشت جنون       خیمه‌ام چون‌چرخ بر سرگشتگی‌استاده است

آهم و طرفی نمی‌بندم به الفت­گاه دل             بی‌دماغی­های شوقم سر به صحرا داده است

زینت ظاهر غبار معنی اسرار ماست                شیشهٔ رنگین حجاب آب و رنگ باده است

در طلب باید گذشت ازهرچه می‌آید به پیش     گر همه سرمنزل مقصود باشد جاده است

گربود تسلیم سرمشق جبینت چون غبار           دامن هرکس‌که می‌آری به‌کف سجاده است

وضع محویت تماشاخانهٔ‌ نیرنگ کیست           یک جهان آیینه‌ام تا حیرتم رو داده است

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس      الحذر ای مدعی این دود آتش‌زاده است
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 12:32  توسط احمدي فقيه  | 

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم                    به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

درین دریا یکی در است و ما مشتاق در او                 ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم           چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان       ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید                   که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی                که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی                        که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 15:33  توسط احمدي فقيه  | 

دلا از روشنی شمعی برافروز

ز شمع آتش پرستیدن بیاموز

بیارا خاطر ار آتش‌پرستی

از آتش خانه خطر نشستی

من خاکی کزین محراب هیچم

چنو صد را به حکمت گوش پیچم

بسی دارم سخن کان دل پذیرد

چگویم چون کسم دامن نگیرد

منم دانسته در پرگار عالم

به تصریف و به نحو اسرار عالم

همه زیچ فلک جدول به جدول

به اصطرلاب حکمت کرده‌ام حل

که پرسید از من اسرار فلک را

که معلومش نکردم یک به یک را

زسر تا پای این دیرینه گلشن

کنم گر گوش داری بر تو روشن

از آن نقطه که خطش مختلف بود

نخستین جنبشی کامد الف بود

بدان خط چون دگر خط بست پرگار

بسیطی زان دوی آمد پدیدار

سه خط چون کرد بر مرکز محیطی

به جسم آماده شد شکل بسیطی

خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام

که ابعاد ثلثش کرده اندام

توان دانست عالم را به غایت

بدین ترتیب از اول تا نهایت

چو بر عقل این نمونه گشت ظاهر

به یک تک میدود ز اول به آخر

خدایست آنکه حد ظاهر ندارد

وجودش اول و آخر ندارد

خدابین شو که پیش اهل بینش

تنگ باشد حجاب آفرینش

بدان خود را که از راه معانی

خدا را دانی ار خود را بدانی

بدین نزدیکیت آیینه در پیش

فلک چه بود بدان دوری میندیش

تو آن نوری که چرخت طشت شمعست

نمودار دو عالم در تو جمعست

نظامی بیش از این راز نهانی

مگو تا از حکایت وا نمانی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 17:7  توسط احمدي فقيه  | 

بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ ۚ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ ﴿مؤمنون/١﴾

اگر دل از علایق کنده باشی

به منزل بار خود افکنده باشی

فلک ها را توانی پشت سر دید

به نور عشق اگر دل زنده باشی

اگر دل برکنی زین چاردیوار

در خیبر ز جا برکنده باشی

نسازی از منی گر پاک خود را

همان یک قطره آب گنده باشی

گریبان تو طوق لعنت توست

اگر از کبر و عجب آکنده باشی

لباس آدمیت بر تو پینه است

اگر چون گرگ و سگ درنده باشی

خط آزادگی بر جبهه داری

اگر در خواجگی ها بنده باشی

به غیر از پشت پای خود چو نرگس

نمی بینی، اگر بیننده باشی

ثناگوی تو باشد هر گیاهی

اگر سرچشمه زاینده باشی

مکن چون صبحدم در فیض تقصیر

که دایم با لب پرخنده باشی

دعای تیره روزان آب خضرست

اگر چون مهر و مه تابنده باشی

پریشانی ز آفت ها حصارست

همان بهتر که زیر ژنده باشی

چنان گرم از بساط خاک بگذر

که شمع مردم آینده باشی

برات رستگاری جبهه توست

گر از اعمال خود شرمنده باشی

چو خواهد بخش کردن مرگ مالت

همان بهتر که خود بخشنده باشی

کم از گوی سعادت نیست فردا

سری کز شرم پیش افکنده باشی

به دعوی چون صدف مگشای لب را

اگر پر گوهر ارزنده باشی

ندارد زندگانی آنقدر قدر

که بر جان چون شرر لرزنده باشی

به کوشیدن توان آباد گردید

شوی آباد گر کوشنده باشی

به جستن یافت هر کس یافت چیزی

نمی جویی تو، چون یابنده باشی؟

زلیخای جهان کوتاه دست است

اگر پیراهن تن کنده باشی

تو آن روز از عزیزانی که از خود

زیاد از دیگران شرمنده باشی

دهان خویش را گر پاک سازی

به گوهر چون صدف زیبنده باشی

اگر شب را چو انجم زنده داری

همیشه با رخ تابنده باشی

توانی دست با رستم فرو کوفت

اگر خود را ز پا افکنده باشی

اگر زین جسم خاکی برنیایی

غبار دیده بیننده باشی

ندارد احتیاج شمع خاکت

اگر با سینه سوزنده باشی

ترا صبح از غریبی می رهانند

اگر چون شمع، شب گرینده باشی

نخواهی خنده زد بر گریه شمع

ز شهد وصل اگر دل کنده باشی

ز آب زندگانی سربرآری

اگر در آتش سوزنده باشی

بود همت پر و بال آدمی را

مبادا طایر پرکنده باشی

در آن عالم توانی زیست ایمن

درین عالم اگر ترسنده باشی

توانی کوس شاهی زد در آفاق

اگر صائب خدا را بنده باشی

به یمن شروع ترجمه سوره مبارک مؤمنون

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 11:28  توسط احمدي فقيه  | 

تا نمی‌دزدد غبار غفلت هستی خطاب               بایدم از شرم این خاک پریشان‌گشت آب

در طلسم حیرت این بحر یک وارسته نیست      موج هم دارد گره بر بال پرواز از حباب

نالهٔ عشاق و آه بوالهوس با هم مسنج              فرق­ها دارد شکوه برق تا مد شهاب

ازتلاش آسود دل چون بر هوس دامن فشاند     شعلهٔ بی‌دود را چندان نباشد پیچ و تاب

آه از آن روزی‌که عرض مدعا سایل شود          بی‌صدا زین کوهسارم سنگ می‌آید جواب

گر به مخموران نگاهم هم نپردازد بلاست        ای به دور نرگست رم‌کرده مستی از شراب

بی‌بلایی نیست شمشیر مژه خواباندنت             فتنهٔ‌چشم سیاهت را چه بیداری چه خواب

هرکه را دیدم چو مژگان بال بسمل می‌زند       عالمی‌ راکشت چشمت خانهٔ مستی خراب

گرگشادکار خواهی از طلسم خود برآ             هست برخاک پریشان ششجهت یک فتح باب

از فریب و مکر دنیا اهل ترک آسوده‌اند            دام راه تشنگان می‌باشد امواج سراب

هستی ما پردهٔ‌ساز تغافل­های اوست                 سایه مژگان بود هرجا چشم پوشید آفتاب

ذره تا خورشید اسباب جهان سوزنده است          بیدل از گلخن شراری‌کرده باشی انتخاب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 13:47  توسط احمدي فقيه  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

شاعر بزرگ پارسی ، مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود . پدرش از مردم یزد بود كه در جوانی به مشهد مهاجرت كرد و در این شهر سكونت اختیار نمود و در آنجا با دختری به نام مریم ازدواج كرد و به شغل داروهای گیاهی و سنتی اشتغال ورزید . اخوان به هنگام تولد با یك چشم وارد این جهان شد اما پس از مدتی چشم دیگر او به روی عالم و آدم باز شد . مهدی اخوان ثالث ، تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاه خود به پایان رسانید و در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد . در سال 1327 شمسی وارد تهران شد و به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و در این شهـر و اطراف آن (کریم آباد ورامین) به تـدریس پـرداخت. اخوان در سال 1329 با ایران ( خدیجه ) اخوان ثالث ، دختر عمویش ازدواج نمود . حاصل این ازدواج سه دختر به نام های لاله ، لولی ، تنسگل و سه پسر به نام های توس ، زردشت و مزدك علی می باشد. از حوادث دلخراش دوره ی زندگی اخوان می توان مرگ دو فرزندش را نام برد. در سال 1342 تنسگل دختر سوم وی هنوز چهار روز از تولدش نگذشته بود فوت كرد و در سال 1353 دختر اولش لاله در رودخانه كرج غرق گردید و این دو واقعه ضربه ی سختی بر او وارد كرد . اخوان چـند بار به زندان افـتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تـبعـید شد. در سال 1333 برای بار چـندم، به اتـهام سیاسی، زندانی شد. پس از آزادی از زندان (سال 1336) به کار در رادیو پـرداخت، و مدتی بعـد به تـلویزیون خوزستان مـنـتـقـل شد . در سال 1353 از خوزستان به تـهـران بازگـشت و این بار در رادیو تـلویزیون به کار پـرداخت. در سال 1356 در دانـشگـاه های تـهـران، ملی و تـربـیت معـلم به تـدریس شعـر دوره سامانی و معـاصر روی آورد؛ و دو سال بعـد، در سازمان انـتـشارات و آموزش انـقـلاب اسلامی (فرانکـلین سابق) به کار پـرداخت و سرانجام در سال 1360 بدون حـقوق و با محـرومیت هـمیشگـی از تمام مشاغل دولتی، بازنـشسته شد. در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت . مهدی اخوان ثالث در روز یكشنبه 4 شهریور 1369 در بیمارستان مهر تهران بدرود حیات گفت و پیكرش را به مشهد انتقال دادند و در جوار آرامگاه فردوسی در باغ توس به خاك سپردند .

به دیدارم بیا هر شب
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها
و من می‌مانم و بیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تن‌هایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می‌ترسم ترا خورشید پندارند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم همه از خواب برخیزند
و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را
و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی
نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی
بیا ای مهربان با من!
بیا ای یاد مهتابی!

شهاب‌ها و شب
ز ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر
شب رفت و با سپیده خبر می‌دهد سحر
در چاه ِ بیم، امید به ماه ِ ندیده داشت
و اینک ز مهر ِ دیده خبر می‌دهد سحر
از اختر ِ شبان، رمهٔ شب رمید و رفت
وز رفته و رمیده خبر می‌دهد سحر
زنگار خورد جوشن ِ شب را، به نوشخند
از تیغ ِ آبدیده خبر می‌دهد سحر
باز از حریق ِ بیشهٔ خاکسرین فلق
آتش به جان خریده خبر می‌دهد سحر
از غمز و ناز انجم و از رمز و راز ِ شب
بس دیده و شنیده خبر می‌دهد سحر
نطغ ِ شَبَق مرصع و خنجر زُمُرّداب
با حنجر ِ بریده خبر می‌دهد سحر
بس شد شهید ِ پردهٔ شب‌ها، شهاب‌ها
و آن پرده‌های دریده خبر می‌دهد سحر
آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او
رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟
چاووشخوان ِ قافلهٔ روشنان، امید!
از ظلمت ِ رمیده خبر می‌دهد سحر

زمستان

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم

منم من، سنگ تیپاخوردهٔ رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمهٔ ناجور

نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد

تگرگی نیست، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرمابرده‌ است این، یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان

نفس ها ابر، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت‌های بلورآجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبارآلوده مهر و ماه

زمستان است

اشعار

سایر آثار

  • آورده‌اند که فردوسی (کتاب کودکان , ۱۳۵۴)
  • درخت پیر و جنگل (۱۳۵۵)
  • پیر و پسرش (قصه‌ای نه کوتاه برای بچه‌ها)
  • نقیضه و نقیضه سازان (بحث و تحقیق ادبی)
  • کتاب مقالات (جلد اول)
  • بدعت‌ها و بدایع نیما یوشیج (کتابی مفصل در بحث و تحقیق شیوه نو نیمایی در شعر فارسی , ۱۳۵۷)
  • عطا و لقای نیما یوشیج (۱۳۶۱)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین 1393ساعت 8:22  توسط احمدي فقيه  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

عن ابی عبدالله علیه السلام قال: مَن کانَ قرائتُهُ " اِنّا اَعطَیناکَ الکُوثَر " فی فَرائِضِهِ وَ نَوافِلِهِ، سَقاهُ اللهُ مِنَ الکَوثَرِ یَومَ القِیامَةِ وَ کانَ مَحدِثُهُ عِندَ رَسُولِ اللهِ صَلّی اللهُ عَلیهِ و آلِهِ فِی أَصلِ طُوبی.

امام جعفر صادق علیه السلام فرمودند: کسی که سوره مبارک کوثر را در نمازهای واجب و مستحب خود بخواند، خداوند تعالی در روز قیامت از حوض کوثر به او آب عطا می‌نماید که بیاشامد و مجلس او با رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در بُن بهشت است.

«ثواب الاعمال،صفحه273»

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 8:15  توسط احمدي فقيه  | 

بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشایی              به چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی

خوشا شور دماغ شوق و گیرودار سودایی                قیامت پرفشان هویی‌، جهان آتش‌فکن‌هایی

ز هر برگ ‌گل این باغ عبرت در نظر دارم                    کف افسوس چندین رنگ و بو بر یکدگر سایی

جهان پر بیحس است از ساز نیرنگی مشو غافل        هوایی می‌دمد وهم نفس بر نقش زیبایی

طرب‌ کن‌ گر پی محمل‌کشان صبح برداری                که این گرد جنون دارد تبسم خیمه لیلایی

به هر مژگان زدن سر می‌دهد در عالم آبم                خمستان در بغل اشک قدح‌کج‌کرده مینایی

به امید گشاد دل نگردی از خطش غافل                   پی این مور می‌باشد کلید قفل صحرایی

به هر جا عشق آراید دکان عرض استغنا                   سر افلاک اگر باشد نمی‌ارزد به سودایی

خراب جستجوی یکنفس آرام می‌گردم                     شکست دل کنم تعمیر اگر پیدا شود جایی

ز جیب عاجزی چون آبله گل کرده‌ام بیدل                  سر خوناب مغزی سایه پرورد کف پایی

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 12:14  توسط احمدي فقيه  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولَٰئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ ۖ وَ الشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَ نُورُهُمْ ۖ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ الْجَحِيمِ ﴿١٩/حدید﴾

به هرحال، آنانى كه به خداوند و پيام­رسانان الاهي ايمان آورده‏اند، درجرگه­ي راست­گويان هستند، و در پيش­گاه پروردگارشان اجر و پاداش­شان گواهي شده درحالي که شعشعه­ي ايماني آنان پرتوافشان خواهد بود، و كسانى كه كفر ورزيده­اند و آيات الاهي را دروغ انگاشته و راه انکار درپيش گيرند، جزو دوزخيان هستند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 11:32  توسط احمدي فقيه  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

شعشعه
تقدیم به پدرم او که تلاشش کسب روزی حلال بود!
بهار نزدیک است کم کم بستر سرد خاک آماده می شود که قابلیت یابد و مهد جوانه هایی شود که قرار است رشد کنند. نمی دانم چه اجباری است که باید موطن تاریک خود را ترک کرد! نمی دانم آیا اگر دست خودم بود در شکم مادر می ماندم وآیا گریه آغازین من بخاطر پا گذاشتن به گیتی بود یا از فراق آرامش مادر؛ اما هرچه بود دانستم کرم هایی که درون پیله می مانند، می میرند وآنهایی که به موقع بیرون می آیند پروانه می شوند و دانه هایی که قدرت جوانه زدن ندارند، در دل خاک می پوسند! فهمیدم هر چند دنیا وادی امن نیست اما ظلمت رحم نیز لایق من نبوده است!
تغییرِموقعیت، از عالمی به عالمی دیگرومن، حس کردم در فضا ی دیگری هستم، اگرقبلا در مایع آمنیون غوطه وربودم، اکنون پیرامونم هوا است!
وحس دیگر نور و روشنایی! نمی دانم نورمحرک خوشایند بود ویا بعد ها ابزار

وحس دیگر نور و روشنایی! نمی دانم نورمحرک خوشایند بود ویا بعد ها ابزار آرامش گشت هر چه هست کودکی با تاریکی سر سازش نداشت! موسی وار به دنبال شهابی راهنما می گشتم و راهنمایانم را نورانی می دانستم. هرگز آتش را نپرستیدم ولی خورشید را زاینده دانستم و آیتی از نشانه های آفریدگار!
و هنگامی که پیام آور افریدگار مرا راهنمایی کرد؛ دانستم همه قدرت از اوست وهمه وسیله اند و پروردن در دست خداست! خدا خود را نور نامید پاکترین و بی شایبه ترین چیزی که قابل وصف باشد، گویا فهم من برای شناخت او جلوه می خواست و شاید نورمی توانست بهترین سمبل باشد!
تقدیرمن این شد که در رشته ای درس بخوانم که نام نور وپرتو و تششع را با خود داشت واز طبیعیات باید می فهمیدم حکمت را!
واین ملموس ترین سطح شناخت بود. در دل نیز جستجو گر روشنایی بودم وکتاب مقدس نیز مرا به نور و روشنایی رهنمون می کرد.
به دنبال یاریگر می گشتم، تا شناخت را آسان کند؛ اما نه خود توان جستن داشتم و نه کسی را یارای کاوشگری در این عرصه می دانستم!نمی دانم چه شد که خطر کردم ونیاز فطری خود را به فردی محول نمودم که دانشجوی ممتاز کاردانی رادیولوژی بود. رشا حافظ قرآن و دارای هوشی سرشار ودلی صاف بود! هراس از اینکه او را وارد ورطه ای کرده باشم که تمام روح وجانش را درگیر کند وجودم را فرا گرفت، اما برکت هدایت را آن قدر سترگ می دیدم که ریسک آن را پذیرفتم واو را به اساتید قرآن وفیزیک سپردم!
در روزی که صحنه، آماده ارائه مقاله اش بود، من در عالم خود بودم!
"از کودکی مادرمرا در پناه قرآن پروراند، پدر قرآن می خواند ومن قرآن را نه تنها یک کتاب که یک محافظ ، منجی،حرز تصور داشتم؛ من مکتب نرفتم اما یکی از عوامل قرآن آموزی من خواهرم بود! پدرچهارشنبه شب ها مرا به جلسات قرآن می برد (جلسات قرآن شفاییه بیش از نیم قرن سابقه دارد از قدیم توسط عموی بزرگوارم که خداوند بحق قرآن شفایشان دهد و اکنون توسط فرزند برومندشان اداره می شود)

اما اکنون در آستانه میانسالی کسی می خواند:
بسم الله الرحمن الرحیم الله نور السماوات والارض مثل نوره کمشکوة
این صدای رشا بود! نمی دانم قدرت آیات قرآن بود، حافظ قرآن بودن دانشجوی من یا لهجه عربی او ویا لطف خدا، هر چه بود با تلاوت بسم الله الرحمن الرحیم در دلم حس غریبی رخ داد: کشف وشهود، برایم یک نوزایی دینی پدیدآمد! به این معرفت رسیدم که دین چگونه در دل نفوذ می کند وفهمیدم: رسول خدا نیاز ندارد، کار خارق العاده ای کند، کافیست محمد امین (کسی که مردم از او دروغ نشنیده اند) بر فراز کوه بایستد وبگوید من پیام آورخدایم، آیا از من دروغ شنیده اید! دلهای آماده او را باور میکنند.
برای من زیباترین آیات کلماتی است که معنایش را نخواهم دانست:
بسم الله الرحمن الرحیم کهیعص
برداشت من ازحروف مقطعه آن است که خداوند اراده کرده برای انسان قابلیت فهم را! و اگر من بخوانم این آیات را ترجمه کنم می گویم: آی انسان به هوش خداوند دارد با تو صحبت می کند!(هر چند تا مفسر اصلی قرآن نیاید رمزگشایی نمی شود) حال من باز کودکانه بدنبال فهم قرآن هستم وگویا باید خواست، اما فهم اعطایی است و خداوند خود هدایت را تضمین نموده است هر چند درک مراتب دارد وبر نردبان معرفت بالا رفت هر چند ایمان سلمان چیز دیگری است وجبریل توان بالا رفتن با پیغمبر ندارد!
ودر آخربخواهیم و بخوانیم ، بفهمیم، و عمل کنیم!

سید محمدجواد صدرالساداتی (اسفند 1392)

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 11:26  توسط احمدي فقيه  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا