اعجاز انشاي عددي قرآن حكيم و ترجمه
 
 
بر آنيم كه خوانندگان را با حقايقي از اعجاز انشای رياضي قرآن مجيد و عترت و ترجمه آشنا نماييم
 
بسم الله الرحمن الرحیم

یکی از سؤالات انجام شده در جریان درخواست "سلونی قبل ان تفقدونی" مولای متقیان علی علیه السلام و پاسخ ایشان:


اولین سوال کننده از گوشه‌ی مسجد کوفه برخاست و پرسید:
یا علی، به من بگو از اینجا که من ایستاده ام تا عرش خدا چقدر فاصله است؟
امیرالمومنین فرمود: اولا فاصله فرش تا عرش ، یک فاصله‌ی مکانی نیست که من به تو بگویم از اینجا تا عرش چقدر فاصله است؟! اما اگر یک مومنی
خالصانه بگوید لا اله الا الله و این کلمه توحید را بر زبان خود جاری سازد، او فاصله فرش تا عرش را پیموده است ، فرش و عرش را به یکدیگر
دوخته است.
و بعد در ادامه فرمود: اگر می خواهی عرش پروردگار رحمان را جستجو کنی، بدان قلب یک انسان مومن عرش پروردگار رحمان است‌‌.
اولین سوال کننده جواب سوال خود را گرفت و نشست .

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 10:4  توسط احمدي فقيه  | 
سلام و درود

معرفی وبلاگ "مهندسی آیات الاهی"

به وبلاگ جناب آقای فریبرز رزاقی مراجعه نمایید.

http://fariborz-razeghi.blogfa.com/

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم تیر 1393ساعت 10:55  توسط احمدي فقيه  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

بارش انوار لفظ الله جلّ جلاله در سوره نور:

در سورۀ نور 80 بار لفظ جلالۀ «الله» تکرار شده که به نحو حساب شده و معجزه آسایی دقیقاً 40 بار در آیات شماره زوج و 40 بار هم در ایات شماره فرد قرار گرفته اند.  

 

                                               

     

    اعجازبزرگ ریاضی وقتی آشکار می گردد که بفهمیم:

تعداد آیات شماره زوج دارای 40 الله دقیقاً 25 آیه اند. و دقیقاً هم 25 آیۀ شماره فرد 40 بار تکرار لفظ جلاله الله را در خود جای داده است. و اما 14 آیه از سورۀ نور هم فاقد لفظ جلالۀ الله هستند که باز هم 7 آیه شماره فرد و 7 آیه شماره زوج می باشد.

                    ( سورۀ نور جمعاً دارای 64 آیه است ). 

                                                                                                      

به زبان دیگر:

از هر 80 بار تکرار الله در کل سورۀ نور

40بار آن در 25 آیۀشمارۀ زوج

و 40بار آن هم در 25 آیۀ شماره فرد آمده

40=40         25=25 

           

    جدول توزیع الله در آیات زوج و فرد سوره نور

ردیف

آیات زوج

تعداد تکرار

ردیف

آیات فرد

تعداد تکرار

 1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

2

6

8

10

14

18

20

22

28

30

32

36

38

40

42

44

46

48

50

52

54

58

60

62

64

2

1

1

2

1

2

2

3

1

1

2

1

2

1

2

1

1

1

1

2

1

2

1

4

2

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

11

12

13

14

15

16

17

18

19

20

21

22

23

24

25

5

7

9

13

15

17

19

21

25

29

31

33

35

37

39

41

43

45

47

51

53

55

59

61

63

1

1

1

1

1

1

1

3

2

1

1

3

4

1

2

2

1

3

1

1

2

1

2

2

1

 

 مجموع

40

 

مجموع

40

منبع: http://fariborz-razeghi.blogfa.com/

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 13:49  توسط احمدي فقيه  | 
پیامبر اعظم محمد مصطفی صلی الله عليه و آله و سلم:

 خَيْرُكُمْ مَنْ تَعَلَّمَ الْقُرْآنَ وَ عَلَّمَهُ؛
 بهترین شما کسی است که قرآن را بیاموزد و به دیگران یاد بدهد.
 مستدرك‏الوسائل، ج 4، ص 235.
 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 9:9  توسط احمدي فقيه  | 

بمیر ای حکیم از چنین زندگانی

ازین زندگانی چو مردی بمانی

ازین زندگی زندگانی نخیزد

که گر گست و ناید ز گرگان شبانی

درین زندگی سیر مردان نیاید

ور آید بود سیر سیرالسوانی

برین خاکدان پر از گرگ تا کی

کنی چون سگان رایگان پاسبانی

به بستان مرگ آی تا زنده گردی

بسوز این کفن ژندهٔ باستانی

رهاند ترا اعتدال بهارش

ز توز تموزی و خز خزانی

از آن پیش کز استخوان تو مالک

سگان سقر را کند میهمانی

به پیش همای اجل کش چو مردان

به عیاری این خانهٔ استخوانی

ازین مرگ صورت نگر تا نترسی

ازین زندگی ترس کاکنون در آنی

که از مرگ صورت همی رسته گردد

اسیر ارغوان و امیر ارغوانی

به درگاه مرگ آی ازین عمر زیرا

که آنجا امانست و اینجا امانی

به گرد سرا پردهٔ او نگردد

غرور شیاطین انسی و جانی

به نفسی و عقلی و امرت رساند

ز حیوانی و از نباتی و کانی

سه خط خدایند این هر سه لیکن

ازین زندگی تا نمیری ندانی

ز سبع سماوات تا بر نپری

ندانی تو تفسیر سبع‌المثانی

ازین جان ببر زان که اندر جهنم

نه زنده نه مرده بود جاودانی

نه جانست این کت همی جان نماید

منه نام جان بر بخار دخانی

پیاده شو از لاشهٔ جسم غایب

که تا با شه جان به حضرت پرانی

به زیر آر جان خران را چو عیسا

که تا همچو عیسا شوی آسمانی

برون آی ازین سبزه جای ستوران

که تا چرمه در ظل طوبا چرانی

چو مرگت بود سایق اندر رسی تو

به جمع عزیزان عقلی و جانی

چو مرگت بود قاید اندر رهی تو

ز مشتی لت انبان آبی و نانی

تو روی نشاط دل آنگاه بینی

که از مرگ رویت شود زعفرانی

چو از غمز او کرد آمن دلت را

کند مهربانی پس از بی‌زبانی

نخستت کند بی‌زبان کادمی را

بود بی‌زیانی پس از بی‌زبانی

به یک روزه رنج گدایی نیرزد

همه گنج محمود زابلستانی

بدان عالم پاک مرگت رساند

که مرگ‌ست دروازهٔ آن جهانی

وزین کلبهٔ جیفه مرگت رهاند

که مرگست سرمایهٔ زندگانی

کند عقل را فارغ از «لاابالی»

کند روح را ایمن از «لن ترانی»

همه ناتوانیست اینجا چو رفتی

بدانجای چندان که خواهی توانی

ز نادانی و ناتوانی رسی تو

ازین کنج صورت به گنج معانی

بجز بچهٔ مرگ بازت که خرد

ز مشتی سگ کاهل کاهدانی

بجز مرگ در گوش جانت که خواند

که بگذر ازین منزل کاروانی

بجز مرگ با جان عقلت که گوید

که تو میزبان نیستی میهمانی

بجز مرگت اندر حمایت که گیرد

ازین شوخ چشمان آخر زمانی

اگر مرگ نبود که بازت رهاند

ز درس گرانان و درس گرانی

گر افسرده کردست درس حروفت

تف مرگ در جانت آرد روانی

به درس آمدی قلب این را بدیدی

به مرگ آی تا قلب آنهم بدانی

تو بی‌مرگ هرگز نجاتی نیابی

ز ننگ لقبهای اینی و آنی

اسامی درین عالمست ار نه آنجا

چه آب و چه نان و چه میده چه پانی

بجز مرگ در راه حقت که آرد

ز تقلید رای فلان و فلانی

اگر مرگ خود هیچ راحت ندارد

نه بازت رهاند همی جاودانی

اگر خوش خویی از گران قلتبانان

وگر بدخویی از گران قلتبانی

به بام جهان برشوی چون سنایی

گرت هم سنایی کند نردبانی

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 11:44  توسط احمدي فقيه  | 
 الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام:
  لو ماتَ مَن بَينَ المَشرِقِ و المَغرِبِ لَما استَوحَشتُ بعدَ أن يكونَ القرآنُ مَعي؛
 اگر همه مردم از شرق تا غرب عالم بميرند، با وجود قرآن در كنار من، هرگز احساس وحشت و تنهايى نكنم.
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393ساعت 8:12  توسط احمدي فقيه  | 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت

هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت

دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت

تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت

ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت

حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393ساعت 8:10  توسط احمدي فقيه  | 

بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است          نامه‌ام چون حیرت آیینه یک­سر ساده است

طینت عاشق نگردد از ضعیفی پایمال              گر فتد بر خاک حرفی بر زبان افتاده است

نشئه‌ای دارد دماغ بی­قراری­های من              پیچ و تاب بی­خودان هم رنگ موج باده است

گردباد شوقم و عمری‌ست در دشت جنون       خیمه‌ام چون‌چرخ بر سرگشتگی‌استاده است

آهم و طرفی نمی‌بندم به الفت­گاه دل             بی‌دماغی­های شوقم سر به صحرا داده است

زینت ظاهر غبار معنی اسرار ماست                شیشهٔ رنگین حجاب آب و رنگ باده است

در طلب باید گذشت ازهرچه می‌آید به پیش     گر همه سرمنزل مقصود باشد جاده است

گربود تسلیم سرمشق جبینت چون غبار           دامن هرکس‌که می‌آری به‌کف سجاده است

وضع محویت تماشاخانهٔ‌ نیرنگ کیست           یک جهان آیینه‌ام تا حیرتم رو داده است

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس      الحذر ای مدعی این دود آتش‌زاده است
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393ساعت 12:32  توسط احمدي فقيه  | 

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم                    به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم

درین دریا یکی در است و ما مشتاق در او                 ولی کس کو که در جوید که جویانش نمی‌بینم

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم           چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان       ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمی‌بینم

به خون جان من جانان ندانم دست آلاید                   که او بس فارغ است از ما سر آنش نمی‌بینم

دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی                که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمی‌بینم

برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی                        که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمی‌بینم
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 15:33  توسط احمدي فقيه  | 

دلا از روشنی شمعی برافروز

ز شمع آتش پرستیدن بیاموز

بیارا خاطر ار آتش‌پرستی

از آتش خانه خطر نشستی

من خاکی کزین محراب هیچم

چنو صد را به حکمت گوش پیچم

بسی دارم سخن کان دل پذیرد

چگویم چون کسم دامن نگیرد

منم دانسته در پرگار عالم

به تصریف و به نحو اسرار عالم

همه زیچ فلک جدول به جدول

به اصطرلاب حکمت کرده‌ام حل

که پرسید از من اسرار فلک را

که معلومش نکردم یک به یک را

زسر تا پای این دیرینه گلشن

کنم گر گوش داری بر تو روشن

از آن نقطه که خطش مختلف بود

نخستین جنبشی کامد الف بود

بدان خط چون دگر خط بست پرگار

بسیطی زان دوی آمد پدیدار

سه خط چون کرد بر مرکز محیطی

به جسم آماده شد شکل بسیطی

خط است آنگه بسیط آنگاه اجسام

که ابعاد ثلثش کرده اندام

توان دانست عالم را به غایت

بدین ترتیب از اول تا نهایت

چو بر عقل این نمونه گشت ظاهر

به یک تک میدود ز اول به آخر

خدایست آنکه حد ظاهر ندارد

وجودش اول و آخر ندارد

خدابین شو که پیش اهل بینش

تنگ باشد حجاب آفرینش

بدان خود را که از راه معانی

خدا را دانی ار خود را بدانی

بدین نزدیکیت آیینه در پیش

فلک چه بود بدان دوری میندیش

تو آن نوری که چرخت طشت شمعست

نمودار دو عالم در تو جمعست

نظامی بیش از این راز نهانی

مگو تا از حکایت وا نمانی

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 17:7  توسط احمدي فقيه  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا